|
فروشگاه ايرانيان |
خواستگاري يا انتخاب
فريبرز يه مكث ي كنه و بعد مي گه »
نفر سوم
سومي م يه لحظه فكر مي كنه و بعد زود مي گه »
من مي خوام نو خونه بمونم و از پدر و مادرم نگاهداري كنم!
فريبرز يه نگاهي م به اون مي كنه و بعد با التماس به نفر چهارم نگاه مي كنه و با التماس »
« مي گه
نفر چهارم!
« نفر چهارم يه فكري مي كنه و بعد زود مثل اينكه يه بهانه يادش اومده باشه مي گه »
من تا برادراي بزرگترم نرن خونه بخت، ازدواج نمي كنم!
« فريبرز كه گريه ش گرفته، رو مي كنه به نفر پنج و با حالت گريه مي گه »
نزن! تو از همه شون خوشگل تر و خوشهيكل « تو » نفر پنجم! جون مادرت، تو يكي ديگه
تر و خوش تيپ تري! اصلا مثل گل مي كنه! به به به اين چشم و ابروي قشنگ!
« پسره مي خنده »
فريبرز : به به به اين لبخند مليح! هزار الله و اكبر، دستم تو صورتش نبرده و انمقدر
خوشگله!
« پسره ريشداره »
فريبرز : يه بند و زير ابرو كنه ديگه از خوشگلي نمي شه تو صورتش نيگا كرد! جون هر
كسي دوست داري، تو يكي ديگه جا نزن!
« پسره سرشو مينداره پايين و مي گه »
چي بگم آخه؟ 1 راستش ايشون، هم قشنگن، هم خانم! من مي دونم كه همه ي برادرام
ايشنونو پسنديدن! خودم همينطور! اما شما فقط به هيكلاي ما نگاه كنين! ما پس فردا چه
جوري جلو مردم سر بالا كنيم؟! اگه فقط با اين خبر و به گوش مردم برسونه كه ما پنج تا
داداش با اين هيكل نشستيم تو خونه وبرامون خواستگار اومده، چي جواب مردم رو
بديم؟! اصلا چه جوري ديگه رومون مي شه تو آيينه به صورت خودمون نيگاه كنيم؟! اينم
كه راضي شديم شما تشريف بيارين محضگل روي تو و شايان بود!
فريبا كه اينا رو مي شنوه، يه مرتبه مي زنه زير گريه و بلند مي شه و با حالت دوئيدن، »
از خونه مي ره بيرون
همون خونه دم در خونه
فريبرز و شايان و خان دايي و زن پدر، از خاله شايان و بقيه خداحافظي مي كنن و از »
خونه مي آن بيرون. وقتي مي رسن دم ماشين، مي بينن فريبا نيس! حالت اضطراب بهشون
« ! درست مي ده
فريبرز : كجا گذاشته رفته اين دختره؟!
زن پدر : شايد رفته خونه!
فريبرز موبايلشرو در مي آره و به خون شون زنگ مي زنه و با پدرش صحبت مي كنه »
« و بعد تلفن رو قطع مي كنه و به بقيه مي گه
نه!خونه نرفته!
زن پدر : شايد رفته خونه شهره اينا!
« دوباره فريبرز تلفن مي زنه و يه لحظه بعد مي گه »
نه! اونجاهام نرفته! جاي ديگه رو نداره كه بره!
« يه لحظه همه شون مي رن تو فكر كه يه مرتبه شايان مي گه »
من مي دونم كجا رفته!
رفيبرز : كجا؟
شايان : بريم خان دايي اينا رو بذاريم خونه تا بهتون بگم.
همون شب تو ماشين
شايان و فريبرز، خان دايي و زن پدر رو رسوندن خونه و دوتايي تو ماشين نشستن و »
« در حال حركت با همديگه حرف مي زنن. شايان پشت فرمو نشسته
ديدي حالا شايان خان! وقتي من مي گفتم يه همچين چيزي نمي شه، شما مي گفتين بنده
پينو شه م! ديكتاتورم!
شايان : بايد خودش تجربه مي كرد و به اين نتيجه مي رسيد.
فريبرز : طفلك خيلي سر خورده شد! دنبال هر پسري رفت، طرف غيرت و ناموسشرو
زد زير بغلشو فرار كرد!
شايان : ماها غيرت و ناموس رو با خيلي چيزاي ديگه اشتباه گرفتيم! بدي كار اينجاس!
فريبرز يه لحظه مكث مي كنه و بعد ضبط ماشين رو روشن مي كنه. نوار داريوش تو »
ضبطه! آهنگ پريا. اول آهنگ پخشمي شه و بعد ش داريوش مي خونه : يكي بود يكي
نبود زير گنبد كبود لخت و عور تنگ غروب سه پري نشسته بود. تو همين موقع به
« ايست بازرسي مي رسن و فريبرز ضبط رو خاموش مي كنه و مي گه
الان فكر مي كنن جنايت كرديم!
شايان يه نگاهي به فريبرز مي كنه و دوباره ضبط رو روشن مي كنه. صداي داريوش »
بلند مي شه : زار و زار گريه مي كردن پريا مثل ابراي بهار گريه مي كردن پريا.
همون شب تو بهشت زهرا
فريبا خيلي ناراحت، در حالي كه آروم آروم داره گريه مي كنه، قدم مي زنه. اون آهنگي »
كه قراره در مورد مادر ساخته بشه، همينجا شروع به پخش شدن مي كنه. در هر صورت
همونجوري غمگين، راه مي ره تا مي رسه به قبر مادرش. يه لحظه مكث مي كنه و بعد مي
شينه كنار قبر. زانوهاشو مي گيره تو بغلشو سرشو ميذاره رو زانوهاش.
همون شب تو بهشت زهرا
شايان و فريبرز، يه جا از دور واستادن و دارن فريبا رو نگاه مي كنن. فريبرز مي گه »
خيلي غصه داره!
شابان : برو پيش ش.
همون شب تو بهشت زهرا
فريبا يه لحظه سرشو بلند مي كنه و فريبرز رو يه گالن آب دست شه، مي بينه. فريبرز »
بهش يه لبخند مي زنه و بعد دولا مي شه و شروع مي كنه روي سنگ قبر رو شستن. وقتي
« كارش تموم مي شه، مي شينه و يه فاتحه مي خونه و بعد به فريبا مي گه
تو كار خودتو مردي! حد اقل وقتي يه روزي تو آينه به صورت خودت نگاه كردي، ازش
خجالت نمي كشي! وقتي يادت بياد سعي خودتو كردي، آروم مي شي!
« فريبا يه لحظه به فريبرز خيره مي شه و بعد مي گه »
فريبرز، راستي چه احساسي داري؟
فريبرز : چي؟ 1
فريبا : برتري!
« يه مكث مي كنه و دوباره مي گه »
برتري تو انتخاب! برتري تو لباس پوشيدن! برتري تو ورزش كردن! برتري تو آواز
خوندن! خيلي وقته كي خوام ازت اينا رو بپرسم! جدي تو وقتي صداي يه زن رو مي
شنوي كه مثلا داره آواز مي خونه تحريك مي شي؟ 1
فريبرز : خب البته فرق مي كنه!
فريبا : چه فرقي؟!
فريبرز : اگه من يه گوزن بودم و مثلا فصل بهار بود و تو يه جنگل خيلي با صفام زندگي
مي كردم، حتما اگه صداي يه گوزن ماده رو ميشنفتم، تحريك مي شدم!
يبا يه نگاه بهشمي منه و يه سري تكون مي ده و مي گه »
همه ش از مامان مي خواستم كه برام دعا كنه! دعا كنه به آرزوم برسم! همه مي گن دعاي
مادر به درگاه خدا مستجاب مي شه! اما انگار واقعا دست مرده ها از اين دنيا كوتاهه!
« يه لحظه مكث مي كنه و بعد مي گه »
از كجا فهميدي اومدم اينجا؟
فريبرز : من نفهميدم!
« با سرش به طرف شايان كه دورتر واستاده اشاره مي كنه و مي گه »
شايان فهميد! خيلي نگران ته!
فريبا يه خرده با تعجب به صورت فريبرز خيره مي شه و بعد تند از جاش بلند مي شه و
« به جايي كه فريبرز اشاره كرده نگاه مي كنه، بعد از يه مدت به فريبرز مي گه
يعني ... ؟!
فريبرز : شايد!
« . فريبا دوباره به شايان نگاه مي كنه »
همون شب بهشت زهرا
« شايان از همون دور، با نگراني داره طرف فريبا اينا رو نگاه مي كنه »
همون شب بهشت زهرا
فريبا انگار تازه متوجه شايان و احساسش و احساس خودش مي شه! آروم به طرفش »
« حركت مي كنه. وقتي نزديك شايان ميرسه، شايان مي گه
سلام فريبا خانم!
« فريبا جواب نمي ده و فقط به شايان نگاه مي كنه و يه لحظه بعد مي گه »
تو نامزدي چيزي نداري؟
« شايان همونجور كه تو چشماي فريبا نگاه مي كنه، با حركت سر جواب منفي مي ده »
فريبا : اگه من بيام خواستگاريت، مرد من مي شي؟
« شايان با حركت سر جواب مثبت مي ده »
فريبا : اون وقت بعدش سر كوفت نمي زني ؟
شايان با حركت سر جواب منفي مي ده. فريبا يه لبخند ميزنه و از تو انگشت خودش يه »
حلقه در مي آره و دست چپ شايان رو مي گيره تو دستشو مي خواد انگشتر دستش
كنه اما انگشتر كوچيكه و تو انگشت شايان نمي ره! بلافاصله فريبا يه فكري مي كنه و از
تو گوشش، يه گوشواره كه به صورت حلقه ش در مي آره. گوشواره هه اندازه انگشت
« شايانه! هردو مي خدن و فريبا گوشواره رو تو انگشت شايان مي كنه و مي گه
من ترو نامزد كردم!
همون شب بهشت زهرا
« فريبرز با لبخند داره اين صحنهها رو مي بينه. بعدش مي گه »
انگار مرده هام زياد دست شون از اين دنيا كوتاه نيس!
« بعد بحالت جدي، سرشو بر مي كردونه طرف قبر مادرش و مي گه »
ببين مامان، شما كه تو اين دنيا انقدر برايي دارين، خب يه دختر خوب و خوشگل و خانوم
واشه من پيدا كنين و بفرستينش خواستگاريم!!
« بعد با حالت اعتراض، در حاليكه دستشرو طرف قبر حركت مي ده مي گه »
بعد در حاليكه مي خواد كنار قبر مادرش بشينه ميگه »!
خب اينطوري مي تُرشم تو خونه كه
«بذار مشخصاتشو برات بگم به دفعه يه چيز اشتباه برام نفرستي! عرضم به خدمتت كه، يه
دختر مي خوام قاعده هولو! قدش بلند باشه، چشم وابروش قشنگ باشه، رنگ پوستش...
تو خيابون جلو خونه ي فريبا اينا
يه ماشين گل زده عروس واستاده. فريبا با لباس عروسي و شايان با لباس دامادي، دارن »
مي رن كه سوارش بشن. پدر و زن پدر و فريبا و شهره و مريم و چند تا دختر ديگه م،
بعلاوه ي عده اي مهمون اونجا جمع شدن. فريبا و شايان سوار ماشين م يشن و مي رن ماه
« عسل
« موزيك شاد بايد پخش شود «
وقتي ماشين فريبا اينا داره حركت مي كنه، فريبرز چند تا قدم مي ره جلو و مي ايسته و »
« براش دست تكون مي ده وبا حالت محكم مي گه
الهي فريبا بري و ديگه.
« بعد مي خنده و آروم مي گه »
خوشبخت بشي!
تا ماشين از ديد دوربين خارج مي شه، فريبرز بر مي گرده طرف مهمونا كه يه مرتبه مي »
بينه، شهره و مريم و چند تا دختر ديگه، هر كدوم يه شاخه گل رز دست شونه و تو خط
واستادن و به فريبرز مي خندن!
حالت خنده شيطنت آميزه!
در واقع ميس خوان همگي فريبرز رو خواستگاري كنن!
فريبرز تا اونا رو ميبينه، يه مرتبه بر مي گرده و چند قدم فرار مي كنه و بعد يه مرتبه مي
« ايسته و با خودش مي گه
عجب خري م من؟! چرا فرار مي كنم؟!
« بعد بر مي گرده طرف دخترا و با دستش و انگشتاش، عدد 4 رو نشون مي ده و م يگه »
نفرات اول تا چهارم عقدي ن و بقيه صيغه ! از اول باهاتون طي كرده باشم تا بعدا توش
حرف در نياد !!!
پايان
خواستگاري يا انتخاب
خواستگاري يا انتخاب
مريم پاييزي
فتانه نگاهي گذرا بهمحمد كه در كنار نشسته بود انداخت و خطاب به جمع سلام كرد، سپس كنار خواهرش فرشته نشست و
روبروي نازنين نشست. به نظرش امد نازنين از تصورات ذهني او كه حاصل تعريف هاي پر آب و تاب پژمان بود، نيز زيباتر
است. سادگي و معصوميت چهره اش ملاحت خاصي به او بخشيده بود. نگاهي ديگر به محمد انداخت و ديد كه براي چند لحظه
متوجه نازنين شد و دوباره سر به زير انداخت. احساس كرد كه در همان چند ثانيه زودگذر، عشق او به نازنين را كاملاً درك
كرده است!
با صداي توران كه از او تعريف و تمجيد مي كرد به خود آمد و لبخند زد. پدرش و پدر نيما مشغول صحبت بودند.
فرشته اهسته كنار گوشش گفت:
-به نظر من مورد خوبيه!
چشم از فرشته برداشت نگاهش در نگاه نيما گره خورد و نيما لبخند كمرنگ بر لب آورد! نگاهش پرمهر و دلگرم كننده بود؛
همان چيزي كه در نگاه محمد نديده بود! او نيز لبخندي كمرنگ بر لب آورد و سپس به جانب ديگري نگريست، اما سنگيني
نگاه نيما را هنوز احساس مي كرد.
عاقبت نادر از پدر فتانه در خواست كرد كه او و نيما صحبتي خصوصي با يكديگر باشته باشند. نگاه ها به سوي ان دو چرخيد.
پدرش گفت:
-فتانه جان... دخترم! آقا نيما رو راهنمايي كن.
به اهستگي از جا برخاست و نيما نيز بلند شد. احساس اضطراب مي كرد اما سعي در حفظ خونسردي اش داشت. براي صحبت
كردن درباره ي ذهنياتش بايد ترس را از خود دور مي كرد.
وارد هال شد، نيما نيز پشت سرش داخل گرديد و مقابل هم روي مبل هاي راحتي نشستند. دقايقي را هر دو در سكوت
گذراندند و سپس نيما با لبخند گفت:
-شما انگار خيلي آروم و كم حرفين!
فتانه لبخند زد:
-شما هم همين طور!
-من؟... نه! من اصلا اين طور نيستم!
-من هم همين طور!
هر دو از اين طرز گفتار فتانه به خنده افتادند، سپس نيما گفت:
-نمي خواين شروع كنيني؟ من آماده شنيدنم!
-چرا به خواستگاري من اومدين؟
اين سوال را انقدر ناگهاني پرسيد كه نيما به شدت يكه خورد و چند ثانيه با نگاهي مبهوت به چهره اش خيره شد. عاقبت با
ترديد پرسيد:
-منظورتون چيه؟
-انگار معرف من به شما آقا ماني بوده!
-خب... اين چه ارتباطي به سوالتون داره؟!
-ماني من رو به شما پيشنهاد كرده؟
-چرا همچين سوالي مي كنين؟
-كرده يا نكرده؟ اول جواب سوال من رو بدين!
-نه، نكرده!
-يعني اون از شما نخواسته كه به خواستگاري من بياين؟
-عذر مي خوام.... مگه ماني بايد تعيين كنه من به خواستگاري ي برم؟ بحث زندگي منه، چه ارتباطي به خواستن يا نخواستن
ماني داره؟
فتانه جوابي نداد!
-مي شه بپرسم دليل اين سوال چي بود؟
-هيچي.... فقط مي خواستم بدونم، همين!
-من شما رو تو عروسي خواهر ماني و بعد از اون هم شب اجراي كنسرت ديدم و به دلم نشستيد.
-يعني ماني اين وسط هيج نقشي نداشته؟!
-چرا اين قدر براتون مهمه؟!
-برام مهم نيست. فقط دوست ندارم به كسي پيشنهاد بشم!
-شما انتخاب خودم هستيد. من هم به اندازه ي شما از اين كه كسي رو بهم پيشنهاد كنن متنفرم!
سپس مكثي كوتاه كرد و مجدداً ادامه داد:
-اما من احساس مي كنم دليل سوالتون اين نبود!
-پس احساس كردين دليلش چي بوده؟
-شما... يعني ماني براي شما... اهميت خاصي داره؟ يادمه يكي دوبار از پژمان شنيدم كه خانواده ها تصميم داشتن...
حرفش را بريد و گفت:
-خودتون دارين ميگين خانواده ها!
نيما بي حرف نگاهش كرد. فتانه لبخند زد و صادقانه گفت:
-من مي دونم ماني به خواهر شما علاقه داره!
نيما چيزي نگفت اما پس از چند ثانيه پرسيد:
-اين علاقه شما رو ناراحت مي كنه؟
-اين سوالي بود كه يه روز خودم هم از خودم پرسيدم.
-به جوابي هم رسيدين؟
-آره! خدا رو شكر كردم كه بهش دل نبستم! چون اگر دل بيته بودم اين موضوع ناراحتم مي كرد، در صورتي كه نكرد. قسمت
دل ماني، خواهر شما بود!...
-و شما قسمت دل من!...
حرفي نزد و در سكوت سر به زير انداخت!
-يعني اصلا به ماني فكر نمي كني؟
-از وقي فهميدم به نازنين علاقه داره، نه!
-و به من؟
بار ديگر سربلند كرد و براي نخستين بار به چهره اش خيره شد. در نگاهش مهري بود آميخته با اشتياق و خواستن! مهري كه
رنگ و بوي دوست داشتن داشت!
بار ديگر پرسيد:
-به من چطور؟
-نمي دونم!
-يعني اصلاً...
حرفش را بريد:
-يعني فرصت مي خوام آقاي فروتن!
-فرصت براي فكر كردن؟
-بله... دوست دارم راجع بهتون فكر كنم. شما هم اين كا رو بكنيد!
-من اغلب اين كار رو مي كنم، اگر غير از اين بود اينجا نبودم!
شرمي دخترانه گونه هايش را ارغواني ساخت.
نيما گفت:
-فكر كنيد... فكر كنيد و اين رو هم بدونيد كه انتخاب خودم بوديد نه پيشنهاد ديگران!
چشم هاي سبز رنگش را به او دوخت و دل را در سينه نيما به لرزه انداخت.
لحظه اي بعد انديشيد كه از اين دقيقه براي گرفتن جواب لحظه شماري خواهد كرد!
****
-در سرنوشت عاشقانه ي من غريبانه نوشتند تو از من، من از تو... ديگر فاصله اي ميان ما نيست. شايد اين حرف آخرين
حرف، و اين كلام آخرين كلام من باشد. پس به من اعتماد كن....
شاخه گل سرخ ذنگي را به طرف نازنين گرفت و او با لبخندي زيبا گل را بوييد و گفت:
-عارف شدي! چه نثر قشنگي....
-به خاطر وجود توئه!
-حالا چرا غريبانه؟ دلم برات سوخت.
-براي صبر دلم گفتم! حالا ديگه خيلي عاشق تر شده، از وقتي كه تصور مات ذهنم رو شفاف كردي!
نفس عميقي كشيد و در حالي كه گل مريم درون دستش را مي بوييد، با نگاهي به چشم هاي محمد خيره شد و با لبخند گفت:
-حرفت رو بزن! چي رو تو چشم هات داري ازم پنهون مي كني؟
-از كجا فهميدي مي خوام چيزي بگم؟
-از حالت نگاهت!
با سرخوشي خنديد:
-لذت مي برم زماني كه مي بينم اين طور برات مهم هستم كه روي رفتار و كارهام دقيق مي شي!
-پس از اين به بعد مواظب نگاهت باش!
لبخند زد و گفت:
-مي تونم يه خواهش داشته باشم؟
-شما امر بفرماييد.
-مادرم خيلي علاقه داره تو رو ببينه. ممكنه يه ساعتي مهمان خانه ي كوچك و پرمحبت ما باشي؟ البته اجباري نيست عزيزم،
فقط يك درخواست كوچيكه كه لازم الاجرا نيست!
-يك كمي هيجان دارم!
-يعني قبول؟
-مادرت هم مثل خودن مهربون و دوست داشتنيه؟
-خودت ببين و نظر بده! اين طوري بهتره....
****
پژمان شاخه گلي از بين گل هاي درون سبد جدا كرد و گفت: -چه شيك شدي مامان مهناز! چشم بابا محمود روشن! كي براتون گل گرون قيمت مي ياره؟
-باز زبون تو كار افتاد؟ مثل اينكه دندون دردت خوب شده!
-مطمئنم كه اين گل ها رو بابا محمود برات نخريده! حتماً مهمون خاصي داشتي!
-خب دسته گلش هم مثل خودش خوشگله عزيزم!
-كي؟!
-مريم خانم ديگه...
-مگه مريم خانم اينجا بود؟
-ديروز بعدازظهر با ماني اومد. نيم ساعتي هم نشستند و بعد رفتند. البته فكر كنم از بس خيره خيره نگاهش كردم طفلكي
ترجيح داد فرار كنه!
-پس سوتي دادي مامان بهناز! نتونستي خودتو كنترل كني؟
-خيلي نجيب و باوقاره، خيلي هم زيبا! ماني حق داشت هوش و حواس از سرش بپره!
مينا گفت:
-ديگه واقعاً براي ديدنش لحظه شماري مي كنم!
-چيزي نمونده! چهارشنبه كه امير مياد باهاشون واسه جمعه قرار مي ذاريم. ماني بهترين انتخاب رو كرده مينا، من مطمئنم.
***
كنار گوشش به آهستگي زمزمه كرد:
-تا چند روز ديگه همه چيز تموم مي شه مريم، چرا گريه مي كني؟
-حقيقت رو به خانواده ات بگو ماني. بذار هر اتفاقي مي خواد بيفته همين حالا بيفته. منو از اين دلشوره نجات بده.
-هيچ اتفاقي قرار نيست بيفته مريم من! تو بيخود نگراني!
-اگه يه وقت شاهين مزاحم زندگي....
-اون هم هيچ كاري نمي تونه بكنه. به من اعتماد كن، من هميشه كنارتم. نمي ذارم آسيبي به زندگي مون برسه!
نازنين خيره به نگاه آرام دهنده اش نگريست و محمد گفت:
-اومده بودم به اطلاع خانم برسونم جمعه شب مهمون داريد، شما موافقي؟
سعي كرد دلشوره و اضطرابي را كه بر جانش افتاده بود ناديده بگيرد، آهسته به نشانه تاييد سر تكان داد.
فصل 10
توران دستي به شال نقره اي رنگش كشيد و گفت:
-با من ميايي پايين عزيزم؟ مهمون ها منتظرت هستند!
نمي دانست چرا انقدر قلبش با شدت مي تپد و ان حالت بد و زجر آور در دلش نشسته است.
به اجبار لبخند زد و گفت:
-شما برين، من مي يام مامان توران!
-نمي دوني ماني چقدر برازنده شده! براتون يه دنيا سعادت و خوشبختي ارزو مي كنم.
دقتيقي پس از رفتن توران، نگاهي به چهره مضطرب و بي رنگ خود در اينه انداخت و سپس با مرتب كردن شالش به ارامي در
اتاق را گشود و بيرون رفت....
چشم هايش بي اراده در پي نگاه محمد مي چرخيد تا با ديدنش آرام بگيرد. چشمش كه به صورت زيبا و آرام او افتاد، گرمايي
مطبوع زير پوستش دويد و به نرمي لبخند زد.
در همان حال كه با صدايي لطيف به همه خوش آمد مي گفت، ناگهان چشم هايش روي صورتي اشنا خشكيد!
چنان مسخ شده بود كه توان پلك زدن هم نداشت!
****
در اتاق به صدا درآمد لحظه اي بعد همزمان با زدودن اشك هايش، نيما داخل شد. بي آنكه كلامي بر لب بياورد وارد اتاق نازنين شد و به طرف قفسه ي كتاب هايش رفت. در پي يافتن آلبوم هاي نازنين، چندين مرتبه كتابخانه را زير و رو كرد و با
يافتن آلبوم مورد نظر، كنار نازنين، لبه تخت نشست.
با ورق زدن تك تك صفحات، ناگهان چشمش به روي عكسي ثابت ماند و پس از دقايقي به صورت رنگ پريده نازنين
نگريست و آرام گفت:
-برادر ماني چه ارتباطي به شاهين داشت؟ هنوز نمي فهمم!
-با پدر شاهين كار مي كرد. اقاي فتحي بزرگ، شاهين رو به برادر ماني معرفي كرد تا با هم، همكاري داشته باشند. رابطه
كاريشون كم كم باعث شد ارتباط خانوادگي هم پيدا كنند. حتي چندين بار برادر ماني رو، البته به تنهايي، منزل پدر شاهين
ديدم.
سكوتي محض ميانشان حكمفرما شد و نيما براي چندمين بار خيره به تصوير امير علي در كنار شاهين نگريست.....
****
سرش انگار به اندازه كوه شده بود و روي بدنش سنگيني مي كرد. خواست از مقابل نگاه خيره ي بقيه فرار كند كه صداي
اميرعلي در جا نگهش داشت:
-فكر مي كردم تو زندگيت يك فرشته پيدا كردي كه اين طور براش دل و دينتو دادي!
-مي شه واضح تر صحبت كني امير؟ من نه متوجه حرفات مي شم نه متوجه دليل رفتارت! واقعاً اون طرز بيرون آمدن از منزل
فروتن خيلي بي احترامي بود! حالا هر مشكلي كه وجود داشت. اصلا دليل مخالفت تو با مريم چيه؟
-مريم كيه بابا؟ اين هم فقط ساخته ي احساسات احمقانه ي توئه!
محمد با خشم گفت:
-من دلم مي خواد اين طور صداش كنم. تو اگه مشكلي داري مي توني گوش هاتو بگيري!
-چنان كلاه گشادي سرت رفته كه حالا حالاها نمي توني درش بياري، هنوز خبر نداري!
-هيچ قضيه ي پنهان و نگفته اي بين ما وجود نداره كه بخواد حكم كلاه رو داشته باشه. تو هم قضاوت عجولانه نكن! اميرعلي پوزخند زد:
-يعني تو در مورد گذشته اش همه چيز رو مي دوني!
-گذشته ي اون ه چيزي كه بوده گذشته و فقط به خودش مربوطه. براي من الان خودش مهمه!
-يعني اينقدر احمق شدي پسر؟ مگه قحطي دختر اومده؟ يا شايد هم موقع امضا قراردادت متعهد شدي كه اگر كارت گرفت
در عوض تو هم اين خانومو بگيري!
محمد با خشم فرياد زد:
-درست صحبت كن امير و گرنه مجبور مي شم....
امير از جا پريد:
-مجبور مي شي چي كار كني؟ بلند شو... مي خوام ببينم وجودشو داري يا نه.
محمود با صداي بلند گفت:
-اين كارها چيه؟ خجالت بكشيد! خدا اون روز رو روز آخر عمو من قرار بده اگر بخوام بچه هام رو مقابل هم ببينم!
محمد با عصبانيت به اتاقش رفت كه اميرعلي گفت:
-هنوز از كلاه گشادي كه سرت گذاشته خبر نداري آقا مثلاً عاشق!
-بچه فقط يه سهم كوچيك از زندگيه، نه همه زندگي! من تو تصميمي كه گرفتم مصمم، حتي اگه همه شما جلوي من صف
بكشيد براي به دست آوردن فرشته ي معصومي كه شناختم از هر دري وارد مي شم!
-اون وقت بايد دور من رو براي هميشه خط بكشي!
محمد بدون ان كه حرفي بزند داخل اتاقش رفت و در را محكم بست...
مينا پس از رفتن محمد با نگاه به اميرعلي پرسيد:
-نمي خواي براي ما روشن كني قضيه چيه داداش؟
-محمد زده به سرش، عشق و عاشقي عقلش رو دزديه! نمي فهمه چي داره مي گه! سعي كنيد منصرفش
كنيد...نازنين....نازنين...نازن ين يك ازدواج ناموفق داشته و به خاطر نازايي از شوهرش جدا شده!
با حرف اميرعلي، خانه مثل آوار بر سر همه ويران شد و هر كدام را با افكاري پريشان به سمتي پراكند!...
****
-بله بفرماييد.
صداي خوش طنينش درون گوشي پيچيد و گفت:
-چرا تلفنت را خاموش كرد؟ براي بدست آوردن دلت كم سرگردوني كشيدم كه حالا بازم داري منو هل مي دي سر جاي
اول؟
به سختي سعي در مهار اشك هايي داشت كه بي محابا بر گونه هايش فرو مي چكيد. پس از سكوتي طولاني محمد دوباره
گفت:
-من بودم كه مي خواستم اشك هات تموم بشه اما اولين هق هق سوزناكت رو خودم...
-بس كن لطفاً! تو از بهترين مخلوقات خدايي، شك نكن! هيچ وقت هم دل منتو رو پس نزده! اما من لياقت داشتن تو رو ندارم.
پس بيا همين خاطرهكوتاه و قشنگ رو تو دل هامون ثبت كنيم و براي حفظ و اثبات غرورمون، دل بقيه رو نشكنيم!
-تو به عشق ريشه داري كه ذره ذره تو قلبمون جون گرفت مي گي غرور؟
-خانواده ات حق دارن مخالفت كنن! بدبختانه بايد يكي از صميمي ترين دوستان خانواده فتحي جزو نزديكترين افراد خانواده
ي تو تا شاهين اين قدر ذهنش رو شستشو بده كه ديگه جواب سلام من رو هم نده! اون كه براي خالي كردن زهرش منتظر يه
فرصت بود. چه فرصتي مناسب تر از اين؟
-اين حرفو نزن مريم! امير چيزي در مورد تو نمي دونه، فقط...
-من از كسي ناراحت نيستم و ... مثل هميشه برات آرزوي خوشبختي مي كنم!
-يعني برم به درك؟
اشك مثل باراني بي امان صورتش را مي شست. بار ديگر با صدايي ارام گفت:
-مريم؟
ديگر كنترل اشك ها و لرزش صدايش را نداشت. با لحني مرتعش گفت:
-جانم؟
-دست هاي تو با دست هاي من فاصله اي نداره! پس اجازه نده قبل از اينكه به هم برسن كسي از هم جداشون كنه!
-دلم نمي خواد بين تو و خانواده ات سد بشم! اون جوري كه اون ها مي خوان زندگي كن تا خوشبخت باشي.
-تو تسليم خواسته ي خانواده ات شدي چي شد؟ خوشبخت شدي؟
-من مجبور بودم!
-نه... هرگز! نه تو مجبور بودي، نه من! من مي خوام براي خودم زندگي كنم و اين كار رو...
-عجله نكن! ببين وقتي مادرت اشك بريزه چه طور زانوهات شل مي شه و خودتو فراموش مي كني! پس اينطور محكم حرف
نزن. خيلي وقت ها موقعيتي پيش مياد كه مجبوري برخلاف ميلت رفتار كني. اينها همه واقعيت زندگيه ماني.... نمي توني ازش
فرار كني!
-ولي من مي خوام مطابق ميل خودم رفتار كنم، چون آزاد آفريده شدم!
-پس منو ببخش و حذف كن ماني، چون....
-همه فاصله ها بين ما تموم شده مريم. تو در قبال منو احساسم مسولي، پس خودتو كنار نكش. من خانواده ام را راضي مي كنم!
نازنين حرفي نزد و محمد ادامه داد:
-تا همين عيد كه بهت وعده داده بودم كاري مي كنم كه براي هميشه كنار من باشي....
****
مهناز با عصبانيت گفت:
-مگه من تو رو از سر راه آوردم كه مي خواي اين طور خودتو بسوزوني؟
-مگه شما نبوديد كه اون قدر از مريم تعريف مي كرديد؟
-هنوزم مي كنم! دختر خيلي خوبيه و من منكرش نيستم ، ولي بايد با يكي ازدواج كنه مثل خودش!
-براي من غير از مريم دختري وجود نداره، اما متاسفانه تنها شرطش موافقت شماست، موافقت همه تون!
-محاله من موافقت كنم!
-چرا مادر؟ مي شه بدونم فرقش با يه دختر چيه؟ فقط به خاطر اين كه يك بار...
-چرا عقلت رو از دست دادي ماني؟ مگه تو پس مونده خور مردمي؟
محمد با عصبانيت رو به مينا كرد:
-تو هم مثل مامان فكر مي كني؟
بعد به طرف ميترا برگشتك
-تو چه طور ميترا؟ مگه همه سركوفت هاي خانواده ي شوهرت رو تحمل نكردي؟ مگه به خاطر وجود بچه، هشت سال انتظار
نكشيدي؟ حالا چه حسي نسبت به اين دختر معصوم داري؟
-من حال تو رو خوب مي فهمم و از تو بهتر مريم رو درك مي كنم، ولي اميدوارم هيچ وقت تو زندگيت كمبودي نداشته باشي
كه عذابت بده!
مينا گفت:
-من هم اگه جاي تو بودم همين رفتار رو مي كردم، ولي به مامان هم حق بده ماني جان!
محمد به طرف مهناز چرخيد و گفت:
-دل منو نشكن مادر! از من مهمتر مريمه كه بهم اميد بسته، پس...
-من هم به تو اميد دارم ماني! مي خوام ثمره زندگيت رو ببينم. حالا بعد از اين همه سال كه خيالم تازه از بابت ميترا راحت شده، دوباره دل نگران تو باشم؟ من دو دستي هلت نمي دم ته چاه! تو جووني و فردا تو نمي بيني، پس فراموشش كن!
-حرف آخرت بود مادر؟
-آره!
-باشه، اگه خودم رو به تنهايي پذيرفت كه هيچ.... و گرنه مطابق ميل شما زندگي مي كنم تا خوبشخت شدنم رو خوب ببينيد!
****
مهناز با چشماني مرطوب مقابل همسرش ايستاد و گفت:
-اگه همراهش بري هيچ وقت نمي بخشمت محمود!
مينا گفت:
-من هم با بابا مي رم مامان! به خدا حيفه مريم اين طوري حروم بشه!
ميترا به حرف امد:
-حق با مبنا و پدره مامان! به فكر ماني هم باشيد.
بغض مهناز شكست و با صدايي آرام گريست. محمد مقابل مادرش ايستاد و با لحن مهرباني پرسيد:
-با من نمي آي مادر؟
-دلم نمياد بگم ازت راضي نيستم ماني، اما داري دلمو مي شكني... فقط اميدوارم پشيمون نشي.
زانوهاي محمد شل شد و صداي نازنين در ذهنش زنگ زد.
چشم هايش را روي هم گذاشت و احساس كرد در مقابل پاهاي مادش در حال سقوط است كه محمود ضربه اي به شانه اش زد
و گفت:
-دير شد محمد، پشيمون شدي؟
مابين رفتن و ماندن گرفتار بود؛ دو عشق متفاوت از دو سو او را مي كشيد.
زماني كه از در اتاق خارج شد صداي گريه مهناز بار ديگر دلش را لرزاند، اما پاهايش او را به سوي ديگر مي كشاند....
****
محمود گفت:
-ايشون يه مادره دخترم، ممكنه حالا راضي نباشه ولي بعد كوتاه مي ياد، من همسرم رو خوب مي شناسم!
-من دلم نمي خواد با نارضايتي ايشون زندگيم رو شروع كنم آقاي معتمد، لطفاً منو درك كنيد!
محمد به ارامي گفت:
-به همين راحتي عشقتو فقط به يه بهانه وا گذاشتي؟
-همه چيز عشق نيست ، اما تنها چيزي كه فراموش نمي شه عشقه. از تو و عشق
-اكت هم گريزي ندارم و تا اخرين نفس فراموشت نمي كنم. اما من و تو براي هم ساخته نشديم. هميشه عشق نمي تونه دليل
قرار گرفتن در كنار همديگه باشه. ما با هم متفاوتيم، تفاوت هامون رو درك كن!
-دوباره سرسخت شدي مريم! اما من باز هم صبر مي كنم... انتظار هم بخشي از عشقه!
-با انتظار فقط جووني و شادابي تو حروم مي كني. بهم قول بده از اين جا كه رفتي همه خاطره هامو دور بريز ماني.
جلوي جشم هايش را با دو دست پوشاند تا عبور او را از برابر نگاهش نبيند.
****
از مريم روياهايش تنها گيتاري سرخ رنگ و آتشين به يادگار مانده بود.
در اتاقش نشسته بود و ترانه اي غمگين را مي نواخت كه پژمان در زد و.........
داخل آمد. محمد نگاهش كرد. پژمان جلو آمد و به رويش لبخند زد:
-چقدر براي خودت تنها مي خوني و مي زني؟ خدا بهت هنر نداده كه فقط خرج خودت كني! از اين اتاق بيا بيرون، ما هم
دوست داريم استفاده كنيم.
-رفت پژمان... مريم براي هميشه رفت!
براي اوبين بار قطرات اشك را روي صورت مردانه او ديد و قلبش در هم فشرده شد اما باز هم زور لبخند زد و گفت:
-اون با خيال راحت داره كار خودش رو مي كنه ماني جان! همين دو روز پيش ديدمش!
-ولي مي خواد بره، نمي دونم كجا، ولي داره قلب منو هم با خودش مي بره.
-همه چيز رو فراموش كن ماني، قول مي دم! فقط به گذر زمان نياز داري.
با گفتن اين حرف، دستش را زير بازوي او انداخت و گفت:
-پاشو بريم بيرون... همه دوست دارن امشب بخوني!
با ديدن محمد و گيتار به دست، لبخند روي لبهاي همه جاري شد!
پژمان گفت:
-عموجونم امشب افتخار داده و همه رو مجاني به يك كنسرت تك نفره دعوت كرده!
سپس رو به محمد كرد و گفت:
-همون شعري كه دوستش داري، باشه؟
انگشت هايش روي سيم هاي سرد گيتار كشيده شد. همان طور كه روبروي آكواريوم زيبايش نشسته بود، شروع به خوندن
كرد:
آخرين كلام تو اين بود
واسه عاشق بودن من
روح من قد يه درياست
پر از موج و تلاطم
ساحلش تو بودي و موج هاش
خنجري از حرف مردم
اما من بازم مي خوانم
براي طراوت گل ناز
گل نازم گل مريم
مي نويسم روي قلبم
بي تو هرگز....
به ناگاه دستهايش ار روي سيم هاي گيتار شل شد و خيره به ماهي هاي شناور در آكواريوم نگريست.
رقص ماهي ها در آب، مردمك چشم هايش را به دنبال خودپروزا مي داد!
تصويري رويايي از عروس دريا كه دامن پرچين سپيدش برا برآب ها پهن كرده بود مقابل چشم هايش نقش بست و به دنبال
ان چشم هاي روشن مريم چون آذرخشي در اب برق زد و درخشيد!
دستش را از بالاي اكواريوم داخل اب برد تا ان دو چشم جادويي را در ميان مشتش حبس كند، اما ماهي شناكنان به هر سو
پراكنده شدند و او را از رويا بيرون كشيدند.
نفس عميقي از سينه پر دردش بيرون داد و بي اختيار گيتارش را با دو دست بالا برد و محكم به بدنه آكواريوم كوبيد.
آكواريوم با صدايي شبيه انفجار بمب شكست و به همراه اب هاي درونش روي زمين پخش شد.
ماهي ها هر كدام به سويي پرتاب شدند و در ميان حيرت و فرياد بچه ها مثل قلب پردرد او پرپر زدند!
****
-فشار شديد عصبي... اين آقا با خودش چه كار كرده؟
نگاه خشمگين محمود از چهره دكتر به سوي مهناز كه با نگراني اشك مي ريخت كشيده شد و با كنايه گفت:
-منم نمي دونم دكتر!
-نمي دونيد؟ چطور... مگه شما پدرش نيستيد؟
پژمان عصبي گفت:
-بهتر مي شه دكتر؟
-اين اقا عصبي شده. اين حالت يه حالت عادي نيست. جنون آنيه كه مي تونه فوق العاده خطرناك باشه. تو اين حالت فرد يه
لحظه ، فقط يه لحظه كنترل خودش رو از دست مي ده و دست به كاري مي زنه كه گاهي جبران ناپذيره! تنها دليل اين حالت
هم فشارهاي روحي و روانيه! بري ببينيد مشكلش چيه! اين آقا حالت طبيعي نداره!
مهناز با صداي بلند هق هق افتاد. مينا كه خود نيز كنترلي بر اشك هايش نداشت، مهناز را از راهروي بيمارستان بيرون برد، اما
قبل از آن كه كاملا از ساختمان خارج شوند، پژمان خود را به انها رساند و خطاب به مهناز گفت:
-گريه نكن مامان مهناز، چون فايده اي نداره! اون به خاطر شماست كه افتاده روي تخت. حالا اينقدر در برابر خواسته اش
مقاومت كن تا از دستش بدي!
مينا عصبي فرياد زد:
-پژمان....
اما پژمان بي توجه به او ادامه داد:
-اون بدون مريم نمي تونه زندگي كنه! بدون مريم همينه كه داري مي بيني، اما مطمئن باش مامان مهناز، مطمئن باش اگر مريم
رو ازش بگيري، خودش رو هم نمي توني نگه داري. ماني رو بدون مريم براي هميشه از دست رفته بدون!
مينا پرخاش كرد:
-بس كن ديگه! مي بيني كه چه حالي داره....
آن گاه او را كنار زد و مهناز را كه از فرط گريه بي حال شده بود از ساختمان بيمارستان بيرون برد....
****
اميرعلي داخل محوطه با مهناز و مينا روبرو شد. با ديدن چهره ي بي رنگ و خيس از اشك مهناز و چشم هاي پف كرده مينا،
رنگ از رخسارش پريد و با ترديد پرسيد:
-چي شده مامان...
مينا، مهناز را كه ناي حرف زدن را نداشت روي نيمكتي نشاند. مهناز زير لب با خود حرف هاي نامفهومي مي زد و مي گريست.
اميرعلي كه خود را باخته بود اين بار رو به مينا كرد و عصبي پرسيد:
-چي شده مينا؟ مامان چش شده؟ محمد كجاست؟
مهناز با شنيدن نام محمد، در ميان گريه ناليد:
-كدوم محمد؟ ديگه محمد نمونده! بچه ام رو ببين كه چه جوري افتاده روي اون تخت؟ ديدم... ديدم داره جلوم ذره ذره، روز
به روز آب مي شه... ديدم! اما دردشو نفهميددم. گذاشتم بسوزه، گفتم نه! بچه ام به خاط من خودشو داغون كرد، ديگه هيچي
ازش نمونده!
مينا با ديدن ناله هاي مادرش به گريه افتاد.
اميرعلي كهتحت تاثير واقع شده بود، چند ثانيه با ابروهاي درهم كشيده جلوي ان دو از اين سو به ان سو رفت، سپس ايستاد و
گفت:
-به خدا هر چي گفتم به خاطر خودش گفتم. نمي خواستم بدبختيشو ببينم. گفت فتانه ، نه! گفتم باشه! با اين كه مي دونستم با
فتانه به همه چيز مي رسه، اما گفتم باشه. گفت خودم مي خوام تصميم بگيرم، خب بگيره! اما اين ديگه احمقانه است مادر من!
شما نيستيد كه ببينيد شاهين چي راجع به اين دختره ميگه! شوخي نيست... چهارسال با هم زندگي كردن... همديگه رو مي
شناسن، اون بهتر از من و شما...
مينا حرف امير علي را بريد:
-از تو بعيده كه اينقدر زود باور باشي! از كجا معلوم؟ شايد اون داره سنگ خودشو به سينه مي زنه!
-بين اونا همه چيز تموم شده، كدوم سنگ خواهر من؟ شاهين زن داره، بچه داره! اون الان براي خودش زندگي داره! كاري به
كار نازنين نداره كه تو بخواي همچين فكري بكني!
مهناز بي توجه به حرف او ناليد:
-بذار بچه ام برگرده خونه، بذار فقط خوب بشه. من خودم براش قدم برمي دارم... هر چي كه خودش بخواد! الهي بميرم كه اتيش به دلش زدم!
امير علي با ناراحتي گفت:
-مامان!
-هيچي نگو اميرعلي! ماني داره از دستم مي ره!
-اون با نازنين خوشبخت نمي شه!
-اما بدون اون هم مي ميره! تو مرگ ماني رو مي خواي ، آره؟
مينا گفت:
-نازنين همين كه گفته نمي خواد بدون رضايت مامان با ماني ازدواج كنه، خانمي خودش رو ثابت كرده امير! يعني اينكه
نخواسته ماني رو از ما بگيره، تو اينا رو نمي بيني؟
-نازنين يه زن مطلقه نازاست مينا!
-ميترا هم نازا بود! اگر سعيد دوستش نداشت و همون موقع كه فهميد نمي تونه بچه دار بشه طلاقش داده بود، اون هم الان يه
زن مطلقه نازا بود. هيچ به اين فكر كردي؟
امير لحظاتي در سكوت به چهره سرخ از فرط گريه ي خواهرش نگريست، سپس بي آنكه جوابي بدهد گفت:
-من مي رم داخل!
قدم هايش چنان سنگين بو كه گويي تا آخر دنيا هم او را به مقصد نمي رساند....
****
مريم پاييزي
مريم پاييزي
بيوگرافي و عكس نگين محسني بازيگر نقش بلانژ «كلاه پهلوي»
در سريال «كلاه پهلوي»، بلانژ يك زن ايراني ـ فرانسوي است كه قرار است نقش مهمي در ماجرايهاي مربوط به كشف حجاب داشته باشد.
نگين محسني بازيگر نقش بلانژ است. بلانژ با چهرهاي سرد، لهجه فرانسوي را كاملا صحيح ادا ميكند. متن زير حاصل گفتوگوي ما با اين بازيگر جوان است.
چگونه به سريال كلاه پهلوي پيوستيد؟
اين پيشنهاد خيلي اتفاقي صورت گرفت. من فارغالتحصيل زبان فرانسه از دانشگاه تهران و مدرس زبان فرانسه در بخش فرهنگي سفارت فرانسه هستم. اعضاي گروه سريال كلاه پهلوي هم در اين سفارت بسيار رفتوآمد داشتند و ما با آنها مرتبط بوديم. اين اولين مرحله آشنايي من با اين گروه بود. بعد از مدتي آقاي دري به واسطه تسلطم به زبان فرانسه و همچنين خصوصيات ظاهريام پيشنهاد بازي در نقش بلانژ را به من داد.
پس تا به حال تجربه بازيگري نداشتيد؟
خير. اين اولين تجربه من در زمينه بازيگري است.
بلانژ شخصيت آرام و چهره سردي دارد. قرار دادن اين دو ويژگي در بلانژ عمدي بود؟
بله. مسلما خصوصيات ظاهري و چهره خانمهاي شرقي و غربي با هم متفاوت است. خانمهاي غربي خصوصا فرانسويها، چهرهاي روشن و سرد دارند.
بلانژ را چگونه زني توصيف ميكنيد؟
بلانژ يك زن اروپايي مدرن است كه در آن زمان وجهه اجتماعي بالايي نيز داشته است. او ورزشكار بوده و طراحي لباس انجام ميداده است. مسلط به چند زبان زنده دنيا بوده و فرانسه را نيز تدريس ميكرده است. او برحسب اتفاقاتي به ايران سفر ميكند و به دليل اختلافات فرهنگي كه در اين سفر برايش به وجود ميآيد، به صورت ناخواسته تبديل به الگوي زنان آن زمان ميشود و زنان ايراني از او تاثير زيادي ميگيرند.
آيا شخصيت بلانژ مابهازاي واقعي هم در تاريخ دارد؟
خير. او يك شخصيت داستاني است كه نماد يك زن اروپايي نيز هست، به نوعي بيشتر شخصيتهاي مقابل او هم نمادين بوده و هر كدام نماينده بخشي از جامعه آن زمان هستند.
تجربه بازيگري در نقش بلانژ چگونه بود؟
تجربه بسيار جالبي بود. ياد گرفتم كه چطور جلوي دوربين بازي كنم. همچنين بازي مقابل بازيگران حرفهاي براي من بسيار لذتبخش بود. البته آقاي دري بسيار به من كمك كرد. ايشان بسيار دقيق و حساس بود و از هر چيزي به آساني نميگذشت، به همين دليل من هم تمام تلاشم را براي درآوردن خوب نقش انجام دادم.
آيا حرفه بازيگري را ادامه مي دهيد؟
در سريال كلاه پهلوي آنقدر همه چيز بسرعت اتفاق افتاد كه هنوز فرصت نكردم به صورت جدي به حرفه بازيگري فكر كنم.
بيوگرافي و عكس نگين محسني بازيگر نقش بلانژ «كلاه پهلوي»
بيوگرافي و عكس نگين محسني بازيگر نقش بلانژ «كلاه پهلوي»
عكس هاي جديد بازيگران (26 مهر 91)
عكس هاي جديد بازيگران (26 مهر 91)
عكس هاي جديد بازيگران (26 مهر 91)
مريم پاييزي
لبخند تلخ روي لبهاي زيبايش نشست و با بغض گفت:
تا اونجايي كه يادمه تو يكبار سرسختيت رو در مسير نابودي من به كار گرفتي و موفق هم شدي! حالا ديگه اون نازنين پژمرده،
پس براي نازنين وجو خودت باغبون خوبي باش تا گلت پرپر نشه...
****
باران بي امان روي شيشه ي ماشين مي باريد و برف پاك كن مدام از اين سو به ان سو مي رفت.
نازنين مقابل ساختمان خانه متوقف شد و از ماشين پايين آمد. كليد را در قفل پاركينگ چرخاند و با اعصابي خراب از حوادث
آن شب، لگدي به در زد و كمي عقب تر ايستاد.
به يكباره صداي مخملي و اشنايي از پشت سر به گوشش رسيئ:
-هر وقت ديدنت مي يام بارون مي باره! مي بيني؟ اسمون هم داره به حالم گريه مي كنه!
برگشت وبه چهره خيس از باران محمد نگريست:
-تو ديگه راحتم بذار! دست از سر من بكش، خواهش مي كنم!
-خيلي منتظر موندم.شركت كاملا تعطيل شد و همه ساختمو رو ترك كردند ولي تو نيومدي! اومدم اين طرف بلكه اين جا بتونم
ببينمت...
نازنين شكسته و فرو ريخته از حوادث ان روز به گريه افتاد:
-انگار همه مي خوان من رو ديوونه كنن، مخصوصا تو!
-تا همه زندگيمو به پات ندم باور نمي كني كه من...
-اجباريه؟!
-نه عزيزم... اين قدر به پات مي مونم تا اختياري بشه!
پشت فرمان نشست و ماشين را داخل برد و سپس در را بست! با عجله وارد ساختمان شد و به طرف اتاقش دويد.
اشك ريزان سرش را بين دستها فشرد:
-چه كار كنم؟... با تو چي كار كنم؟
چندين بار نشست و دوباره برخاست. بي قرار بود. از پشت پنجره اتاقش به تماشاي باران ايستادو سرمايي سخت فضاي ان شب را در خود فرو برده بود، اما او هنوز زير باران ايستاده بود و به پنجره اتاقش چشم داشت. گويا مسير نگاهش همان طور
خشكيده بود. قطرات اشك باز هم روي صورتش هجوم آورد و باعث شد تا با سر دردي عميق روي تخت دراز بكشد، پلك
هاي سنگين و سوزانش را روي هم گذاشت و نفهميد كي اسير خواب شد.
مدتي طولاني نگذشته بود كه با ترنم صداي مادرش ناگهان چشم گشود:
....» بذار راحت بخوابم مريم «
جيران روي تختش نشست و چندين بار دور و اطرافش را كاويد. صداي حزن انگيز مادرش چند بار متوالي در سرش پيچيد!
ناگهان از جا پريد و به سمت تلفن رفت.
صداي خوش طنين و زيباي او چون اكسيري شفا بخش در تك تك رگه هايش به گردش درآمد:
-جانم؟
-كجايي ماني؟
-پشت پنجره اتاقت!
با حيرت پرده را عقب كشيد و او را ديد كه هنوز ايستاتده و پنجره را نگاه مي كند. با نگراني گفت:
-هنوز نرفتي؟ توي اين سرما مريض مي شي!
-خيلي شب ها تب كردم و با لرز رفتم، امشب هم روش!
قلبش در هم فشرده شد:
-مي خوام باهات صحبت كنم! مي آي تو؟
-از روي ديوار؟
همان طور كه با او صحبت مي كرد، دكمه ايفون را فشرد و گفت:
-بيا تو.
****
حوله را در مقابلش گرفت و گفت:
-موهاتو خشك كن، حسابي زير بارون خيس شدي! دبم نمي خواد سرما بخوري!
-حوله نمي خوام!
-سشوار بيارم كه...
-نه اونم نمي خوام. همون شالي رو مي خوام كه همرنگ چشماته! دوست دارم با اون موهامو خشك كنم!
-من چنين شالي ندارم!
-چرا داري! همون شب كه اجراي كنسرت سرت بود!
-يادم نمي ياد!
-همه شال هاتو بيار، من مي دونم كدوم بود!
نازنين به طرف اتاقش رفت. آويز مخصوص شال هايش را از داخل كمد بيرون كشيد اما هنوز املا به طرف در خروجي
نچرخيده بود كه محمد دست پيش برد و شال سبز روشن خوش رنگي را بيرون كشيد و گفت:
-بوي گل مريم مي داد، هنوز حفظش كرده!
متعاقب جمله اش، شال را به صورتش نزديك كرد.
-پشت سر من اومدي تو اتاق؟
-خواستم اتاقت رو ببينم، شايد براي اولين و اخرين باري باشه كه خواب نما شدي و در رو به روم باز كردي!
-مگه همين رو نمي خواستي كه دريچه قلبم رو به روت باز كنم؟
ناگهان به سختي شوكه شد و نگاهش به روي چشم هاي او خشكيد!
نازنين حوله را روي سرش انداخت و آرام گفت:
-موهاتو خشك كن، دلم نمي خواد مريض بشي و صداي قشنگت بگيره!
زبانش قفل شده بود و ياراي سخن گفتن نداشت. گويي حرف زدن را فراموش كرده بود و در ذهنش به دنبال كلمات تقلا مي
كرد. لحظه اي بعد صداي گرم و رويايي نازنين گوش هايش را نوازش داد:
-ماني! خشك شدي؟
دستش را به زحمت پيش برد و حوله را كه نيمي از صورتش را پنهان ساخته بود كنار زد و آرام گفت:
-حالت خوبه عزيزم؟
-بهتر از توام، مطمئن باش!
-پس مي شه حرف هاتو دوباره تكرار كني؟
-نه! چون مي خوام برات يه حكم جديد صادر كنم، حكمي كه اگر اجراش نكني به قصاص نفس از نوع عشق محكومت مي كنم!
مي خوام مريم روياهات رو تا ابد موندگار كنم! حالا اگه حكم اين فرمانده ي سرسخت رو قبول داري پا بكوب و فرمانبردار
باش!
با نگاهي ناباور به چشم هاي عاشق و مست او، دستش را كنار پيشاني اش گذاشت و محكم مقابلش پا كوبيد!
دلش مي خواست زمان متوقف مي شد و او تا ابد همانطور به نگاه مريم روياهاش خيره مي ماند.
نازنين به نرمي لبخند زد و محمد بي قرار واقعيتي كه قادر به باروش نبود، آهسته زير لب صدا زد:
-مريم...
لحظه اي بعد بي تاب وجود او در مقابلش روي دو زانو افتاد و دست هاي سردش را ميان دست هاي گرم و پر حرارت او
فشرد. اولين قطره هاي اشكي كه از چشم هايش روي دست نازنين چكيد نماد پيوند عشقي عميق بود....
****
پژمان با ديدن محمد به طرف ا رفت و گفت:
-بالاخره رضايت دادي بيايي! ما كه از گرسنگي تلف شديم!
-با اين لحافي كه دورت پيچيدي مگه عذا هم مي توني بخوري؟ تو باز دندون درد گرفتي؟ خب برو دو دقيقه بكش و بندازش دور ديگه!
-نمي خواد... حيفه! همه اش يكي دوبار در ماه لگد مي زنه طفلك!
رايحه گفت:
-من كه گفتم! خودم فردا مجبورت مي كنم بري دكتر!
پژمان خواست حرفي بزند كه صداي گريه مهرزاد بلند شد. پژمان با عصبانيت رو به مهرزاد كه دراغوش سعيد بود كرد و
گفت:
-باز كه صداي تو دراومد بچه! چه قدر گريه مي كني؟ بابا بذار بندونم رو بكشم ميام مي دم به تو باهاش بازي كني... آخه
دندون هاي بابا محمود كه اسباب بازي تو نيست، عجب گيري دادي ها!
محمد كه متوجه منظور پژمان و دليل گريه مهرزاد نمي شد گفت:
-چي شده.... موضوع چيه؟
پژمان گفت:
-هيچي! بچه لوس بعد از هشت سال از راه رسيده ي آقا سعيد، دندون هاي مصنوعي اين اقا محمود رو مي خواد!
-دندون بابا رو از كجا ديده؟
-چه مي دونم! بابا محمود يك لحظه درآورده، اين وروجك هم ديده ديگه! از بس لوسش كردن فر كنم فردا پي فردا
آكواريوم تو رو با كل ماهي هاش بخواد!
سعيد به شوخي گفت:
-اره ديگه! دستش به دندون هاي باباجونش نمي رسه، به تنگ ماهي دايي ماني اش كه مي رسه!
-تنگ چيه سعيد؟ اندازه يه درياچه ماهي خريدم براش، انصاف داشته باش!
-حالا هر چي؟
-بله، هرچي! ببينم شما جرات مي كني به ماهي هاي م چپ نگاه كنيد؟ بهتره يك فكري به حال اين بچه لوست بكني تا پس
فردا كلاه ها رو با سر نخواد!
-نوبت ما هم ميرسه ماني خان! فعلا هر چه دوست داري بگو!
مهناز گفت:
-زياد انرژي مصرف اين اقا نكنيد، چون هيچ خيالي نداره! فقط تازگي ياد گرفته ساعت ده، يازده شب بياد خونه!
-اتفاقا چه خوبه كه امشب همه اين جا جمعن! مي خوام از بزرگترها خواهش كنم كفش و كلاه بپوشن و اخرين عضو مجرد
خانواده معتمد رو به سرانجام برسونن!
همه با خوشحالي بر سر او ريختند و پژمان گفت:
-بالاخره بله رو گرتي بدجنس؟
-تو دندون دردت خوب شد؟
-اره به خدا . آخه خبرت همچين داغ بود كه به دندون منم شوك وارد كرد!
محمود با شادي گفت:
-حالا كي مي تونيم اين عروس خانم رو ببينيم؟
-هر وقت كه شما بفرماييد!
محمود به چهره اميرعلي نگاه كرد و ادامه داد:
-ما اماده ايم، ولي
مريم پاييزي
مريم پاييزي
